المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
283
مروج الذهب ( فارسى )
بود كه مؤلف كتاب المنطق و ما بعد الطبيعه بود و شاگرد افلاطون بود و افلاطون شاگرد سقراط بود . اينان همت خويش به ثبت علوم طبيعى و نفسى ديگر علوم فلسفى و پيوستن آن با الهيات صرف كردند و حقيقت اشياء را توضيح دادند و بدرستى آن برهانها اقامه كردند و اين مطالب را براى كسانى كه درك آن نتوانسته بودند روشن كردند . اسكندر در بازگشت از سفر خويش سوى مغرب رفت و چون به شهر شهر زور رسيد بيماريش سخت شد ، گويند به شهر نصيبين از ديار ربيعه بود و بقولى بعراق بود ، و بطلميوس را كه سردار سپاه و هم قائم مقام وى در ميان سپاه بود جانشين خود كرد . وقتى اسكندر بمرد حكيمان يونان و ايران و هند و ديگر علماى اقوام كه همراه وى بودند بدورش فراهم شدند . رسم وى بود كه حكيمان را انجمن ميكرد و سخنانشان را برغبت مىشنيد و بىمشورت آنها فرمانى نميداد پس از مرگ جثهاش را بمايههايى كه اعضا را حفظ كند اندود كرده و بتابوت جواهر نشان نهاده بودند بزرگ و سر حكيمان گفت « هر يك از شما سخنى گويد كه تسليت خواص و نصيحت عوام باشد » و به پا خاست و دست بر تابوت نهاد و گفت « آنكه اسيران را باسارت ميگرفت خود اسير شد » آنگاه حكيم دوم به پا خاست و گفت « اين همان اسكندر است كه طلا نهان ميكرد و اكنون طلا او را نهان كرده است . » حكيم سوم گفت : « مردم چقدر از اين پيكر بيزار و به اين تابوت راغبند » حكيم چهارم گفت « عجيبتر از همهء اينكه قوى مغلوب شد و ضعيفان غافل و مغرورند » پنجمى گفت « اى كه اجل را پشت سر و آرزو را پيش رو داشتى چرا از اجلت دور نشدى تا به بعضى آرزوهايت برسى چرا بوقت اجل نگريختى تا به آرزوها توانى رسيد ؟ » ششمى گفت « اى كوشاى غاصب چيزها فراهم آوردى كه بكارت نخورد گناه آن بر تو بماند و فوايد آن به تو نرسيد ديگران از آن بهره برند و وبالش